اگر لیلای مجنونی بی صدا فریاد کن

I LOVE YOU. GOD

سلام سال نوتون مبارک میدونم خیلی دیر ولی سرم شلوغه. این 13 روز هم خوب بود هم بد اوایل که تا ساعت 12 شب هم ما مهمون داشتیم من که از که از پذیرایی کردن دیگه بدم اومده بعدشم رفتیم دیدن عمو هامو دایی و...چون اونا شهر دیگن ما شهر دیگه همشون ما رو یا شام یا ناهار دعوت میکنم اه همشونم پلو میدادان. قسمت بدش این بود که انگشت پای مامان بزرگمو قطع کردن به خاطر دیابتش تو بیمارستان یه دختر خانمی تصادف کرده بود واسه مشهد بودن سرمشو گرفتم بردمش تو حباط دورش دادم نزدیک هلوکوپتر رفتیم من درشو وا کردم ولی ترسیدم بشینم اتاق کناری هم یه خانواده تهرانی تصادف کرده بودن به دختر موچولو داشتن اسمش هدیه بود باهاش اینقدر بازی میکردم موقع رفتن دمپاییشو در میاوررد گریه میکرد 1.5 ساله بود اخرشم با حالت قهر از پیشم رفت ماهی هام مردن و کنار خونمون چالشون کردم وقسمت بسیار خوبش عیدی گرفتناش بود و جنگل رفتنا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

آخر هفته که گذشت خونه مامان بزرگم جمع بودیم من رفتم سراغ شناسنامه ها و از عکس های دوران جوانی مامان بزرگم و بابابزرگم وبقیه داشتم روده بر شده بودم پوست مامان بزرگم همونطوری بود تنها تغییرش فقط رنگ موهاش سفید شده بود وای تا عکس نوجوانیهای دایی کوچکمو دیدم انگار یکی منو پرت کرد همینطوری داشتم میخندیدم همه هم از خنده ی من میخندیدن نکته جالبش اینجا بود که اسم یکی از خاله هام تو شناسنامه بابابزرگم نبود

یکم هم منو شوهرخالم مامان بزرگم رو سر و کار گذاشتیم که تو سنت از بابابزرگ بیشتر و مامانبزرگم داشت کم کم خودش باور میکرد تا بابابزرگم به دادش رسید

من یه عادتی که دارم حتی پول داشته باشم باید بابابزرگم بهم پول بده حتی شده 500 اخه خیلی دوست دارم ایندفعه هم که بهشون گفتم گفت هرچی از تو جیبم اومد بیرون واست حتی 50 تومن گفتم باش بچه ها جاتون خالی یه چک پول 50 هزار تومنی اومد ولی نداد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط فاطمه نظرات () |

دست تقدیر چه سریع ورق میزند دفترزندگی ام را

و میترسم برسد به آن صفحه که میگوید:

                      

           قصه ی ما به سر رسید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

سلام

خوبین دوست های عزیزم

خواستم بگم یک دوست محترمی ایمیل منو هک کرده و از کسانی که آدرس ایمیل منو دارن میخوام بهم چیزی میل نکن

به دوست محترممونم خدا قوت میگیم

همه براش یه کف مرتب

 

 

راستی عکس پروفایلمو دیدین؟ بالاخره ما هم برف رو دیدیم من از خوش

 حالی اینقدر با خودم بازی میکردم ولی دستام از سوزش سردی

میسوختااااااااااا

 فرداش که میخواستم با دوستام برم برف بازی برفها آب شدن الان که

اثری ازشون نی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

سه نفر در تقسیم هفده شتر با هم نزاع میکردند‌, اولی مدعی یک دوم و دومی یک سوم و سومی یک نهم آنها بودند. و به هر ترتیب که میخواستند شترها را قسمت کنند که کسری به عمل نیاید نتوانستند.

خصومت به نزد حضرت امیر بردند امام علی (ع) به آنان فرمود: مایل نیستید من یک شتر از مال خودم بر آنها اضافه کنم و آنها را بین شما تقسیم نمایم؟                      گفتند: چرا

پس یک شتر بر آنها افزود و مجموعا 18 شتر شدند و آنگاه یک دوم آنها را که 9 شتر باشد به اولی و یک سوم را که 6 شتر باشد به دومی و یک نهم را که دو شتر باشد به سومی داد و یک شتر باقیمانده خود را نیز برداشت. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

پنجره ام به تهی باز شد  و من ویران شدم    پرده نفس میکشید

دیوار قیر اندود  از میان برخیز  پایان تلخ صداهای هوش ربا   فرو ریز

لذت خوابم میفشارد

فراموشی میبارد

پرده نفس میکشد

شکوفه ی خوابم می پژمرد

تا دوزخ ها بشکافند  تا سایه ها بی پایان شوند   تا نگاهم رها گردد 

در هم شکن بی جنبشی ات را  و از مرز هستی من بگذر  سیاه سرد بی تپش گنگ

سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

تو دوران کودکی تون از کسی کتک خوردین؟

بزارین اول خودم جواب بدم

آره یه کوچولو زیاد ولی خب این سه تا همیشه یادم

1. تو جشن تولد شش سالگیم از بهنام فضول که هی به کیکم نزدیک بود ناخنک بزن کتک خوردم  البته مامانش تنبیهش کرد

2.از دست معلم بهداشت 2 ابتدایی چون هی برمیگشتم با دوستم

صحبت میکردم یکهو دیدم لپم سوخت ماشالله ازون دست سنگینا بود

3. از دست بابابزرگم چون خیلی ایشون مثل بابام به سفره احترام

میزاره و صحبت زیاد و خندیدن رو بی احترامی به برکت خدا وسفره

میدونن یکبار میثم زلزله یطوری که بابابزرگ نفهمه

شکلک در می آورد منم اول جلو خودمو نگه میداشتم چند باری هم

بابابزرگم زیر چشمی نگام کرد ولی دیگه نتونستم و من منفجر شدم و

بعدشم خودتون میدونین

 شماچی؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

از این بازی خوشم نمیومد ولی از اون بازی هایی که با کارتهای فوتبالیست ها بود خوشم میومد یادمه هر بسته کارت رو 200 میخریدیم

اینم پول های منقرض شده

اینم اولین جامدادی مننیشخند

همین..........

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

                                 شجره نامه

 

  نسا__هاجر__صغری__لیلی__مهرانه__فاطمه__؟؟؟؟                


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات () |

سام علیک احوال شما باس مارو ببخشین ای چند روز نیومدیم

راسشو بخواین به قول یار گفتنی دل و دماغ کارو نداشیم جون

داداش

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط فاطمه نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ