دست تقدیر چه سریع ورق میزند دفترزندگی ام را

و میترسم برسد به آن صفحه که میگوید:

                      

           قصه ی ما به سر رسید



موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

پنجره ام به تهی باز شد  و من ویران شدم    پرده نفس میکشید

دیوار قیر اندود  از میان برخیز  پایان تلخ صداهای هوش ربا   فرو ریز

لذت خوابم میفشارد

فراموشی میبارد

پرده نفس میکشد

شکوفه ی خوابم می پژمرد

تا دوزخ ها بشکافند  تا سایه ها بی پایان شوند   تا نگاهم رها گردد 

در هم شکن بی جنبشی ات را  و از مرز هستی من بگذر  سیاه سرد بی تپش گنگ

سهراب سپهری



موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۸ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()