انسان جزیی از یک کل .که ما آن را <عالم> مینامیم. جزیی که محدود به زمان و فضا است. او خود افکار و احساساتش را به  عنوان چیزی جایی جدای بقیه عالم تجربه میکند. که میتوان آن را نوعی خطای باصره در خود آگاهیش دانست. این خطا برای ما نوعی زندان است که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت به چند نفری که از همه به ما نزدیکتر محدود میکند. وظیفه ی دشوار ما باید این باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره عواطف خود را گسترش دهیم تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیبائیهاش در بربگیرد. هیچکس قادر نیست کاملا به این هدف دست یابد. اما تلاش برای نیل به آن خود بخشی از روند آزادی برای امنیت درونی است.



موضوعات مرتبط: بزرگان

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

سه مسافر مسلمان یهودی و مسیحی با هم به سفر رفتند و شبی در کاروان سرایی ساکن شدند.مردی که نذر داشت مقداری حلوا برای آنها آورد. مسیحی و یهودی سیر بودند و مسلمان که آنروز را روزه گرفته گرفته بود،گرسنه بود.آن دو گفتند ما سیریم و بهتر است آنرا فردا بخوریم.مرد مسلمان به ناچار حرف آنها را پذیرفت اما شب از خواب بلند شد،حلوا را خورد و خوابید . صبح روز بعد هر سه نفر خوابشان را تعریف کردندو خواب هر کس که بهتر بود،حلوا را بخورد. مرد یهودی گفت:موسی علیه السلام به خواب من آمدو مرا با خود به کوه طور برد. فرد مسیحی گفت:دیشب مسیح علیه السلام به خواب من آمد و مرا با خودش به آسمان چهارم برد. مرد مسلمان گفت:دیشب پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم به خوابم آمد و فرمود:آن همسفر یهودی تو با موسی علبه السلام به کوه و مرد مسیحی هم به همراه عیسی علیه السلام رفت.تو تنها ماندی بلند شو و حلوا را بخور. آنها به او گفتند:تو مرد حریصی هستی چرا حلوا را به تنهایی خوردی؟ مرد مسلمان گفت:وقتی تو دوست یهودی از موسی علیه السلام پیروی میکنی و این دوست مسیحی از عیسی علیه السلام پیروی میکند من نباید از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیروی کنم؟



موضوعات مرتبط: داستان کوتاه

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٤ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

وقتی خدا زن راآفرید اوتا دیر وقت روز ششم کار میکرد یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد چرا این همه زمان صرف این مخلوق میکنید؟ خداوند فرمود:آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش میخواهم بکار ببرم اطلاع دارید؟او باید قابل شستشو باشد اما نه از جنس پلاستیک،با بیش از200قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی. او انها را باید برای تولید انواع غذاها بکارببرد،او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد،آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانو زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید .او باید تمام این کارها را با دو دست خود انجام دهد.فرشته تحت تاثیر قرار گرفت فقط با دو دستش...این غیر ممکن است!و ایا این یک مدل استاندارد است؟ این همه کار برای یک روز...تا فردا صبر کن و آن وقت او را کامل من. خداوند فرمود:اینکار را نخواهم کرد وخیلی زود این موجود را که محبوب دلم است کامل خواهم کرد.وقتی که ناخوش است از خودش مراقبت میکند. او میتواند 18ساعت در روز کار کند. فرشته نزدیک آمد و زن را لمس کرد.اما ای خدا او را بسیار لطیف آفریدی. خداوند فرمود:بله او لطیف است،اما او را قوی نیز ساخته ام. نمیتوانی تصور کنی که او میتواند چه سختی هایی را تحمل کند و بر آن فائق شود. فرشته پرسید آیا او میتواند فکر کند؟.خداوند پاسخ داد"نه تنها میتواند فکر کند بلکه میتواند استدلال و بحث کند.فرشته گونه های زن را لمس کرد. خدایا به نظر میرسد این موجود چکه میکند شما مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای. او چکه نمیکند.....این اشک است خداوند گفته فرشته اصلاح کرد. فرشته پرسید این اشک به چکار می آید؟ خداوند فرمود"اشکها وسیله او برای بیان غمها و تردیدهایش،عشق اش و تنهایی اش،تحمل رنجها و غروراش است. این گفته فزشته را بسیار تحت تاثیر قرار داد و گفت خدایا تو نابغه ای تو فکر همه چیز را کرده ای زن واقعا موجود شگفت انگیزی است. آری او واقعا شگفت انگیز است.رن توانایی هایی دارد که مرد را شگفت زده میکند. او مشکلات را پشت سر میگذارد و مسئولیتهای سنگین را بر دوش میکشد. او شادی عشق و اندیشه را با هم دارد. او میخندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد. او آواز میخواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد،گزیه میکند وقتی که خوش حال است ومیخندد وقتی که ترسیده است،او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه میکند و علیه بی عدالتی می ایستد. وقتی که راه حل بهتری بیابد ،برای جواب دادن از کلمه ی نه استفاده میکند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش میکند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک میبرد.عشق او مطلق و بدون قید و شرط است،وقتی فرزندانش موفق میشوند گریه میکند،و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحا ل میشود.او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد میشود. وقتی دوستان و نزدیکان او فوت میکند دلش میشکند.ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو میگیرد. او میداند که یک بوسه و یک آغوش میتواند یک دل شکسته را التیام بخشد.او

فقط یک اشکال دارد

او فراموش میکند که چه ارزشی دارد



موضوعات مرتبط: داستان کوتاه

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

دو ماه بعد از زندگیمان بود که دوستم بهم گفت غاده من یک چیز در ازدواجت برایم روشن نشد .تو همیشه از خواستگارات ایراد میگرفتی که این قد بلنده این کوتاه.......حالا چطور دکتر که کچل بود را انتخاب کردی".یادمه چطور با تعجب دوستمو نگاه میکردم حتی دلخور شدم گفتم مصفی من کچل نیست دوستم فک کرد دیوونه شدم که نمیدونم.اون روز وقتی مصطفی اومد نگاش کردم گفتم دکتر تو کچلی من نمیدونستم و شروع کردیم به خندیدن.همیشه امام موسی صدر میگفت مصطفی چکا کردی که غاده تو رو ندید

در فرودگاه بیروت یک افسر مسیحی با درجه بالا وقتی پاسپورتمو دید گفت چمران دشمن ما بود با ما میجنگید ولی مرد شریفی بود. بعد اومد باهام بیرون گفت ماشین نیامده دنبالتون؟ گفتم مهم نیست. خندید و گفت"درسته تو زن چمران هستی:

دکتر چمران"

تولد:18 اسفند1311

ازدواج با غاده چمران:1356

بازگشت به ایران(به دستور امام):1357

شهادت:31خرداد1360



موضوعات مرتبط: پند

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

اگه یه روز بارانی تو خیابون داری راه میری یک ماشین میادو خیست میکنه بجای فحش دادن این دفعه.یکبار سکوت

اگه داشتی فیلم نگاه میکردی و داداشت اومد زد فوتبال بجای برپا کردن جنگ جهانی سوم.یکبارسکوت.

اگه از کنار یک رفتگر گذشتی و اون همینطور جارو میکرد و تو سرفه کردی یک لحظه به دستای پیله زدش فکر کن و.یکبار سکوت.

اگه پدرت گفت برو یه لیوان آب بیار بجای غرغرکردن .یکبار سکوت.

اگه با خواهرت دعوا کردی و مادرت فقط تو رو تنبیه کرد بجای دادزدن به روی مادرت یا بیرون رفتن از خونه این بار به چشمای مادرت خیره شو و یکبار سکوت 



موضوعات مرتبط: آموزش

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

روزگاران گذشت  حافظه ها از حافظ پر شد سعادتمندان سعدی را زمزمه کردند و نظم نظامی ها داستانسرای مچنون های بی لیلی بود و ...همه قند مکرر اما...قند تاریخی.کسی صدای پای آب را نشنید هیچکس چشم هایش را نشست تا دنیارا جوری دیگر ببیند و سرایندگان به گل سوسن شما خطاب می کردند مبادا چینی هزار بار شکسته شان که از تشبیهات مکرر شکستهای آنچنانی خورده بود بار دیگر ترک بردارد!!

کسی یارای آن نبود که بگوید تا شقایق هست زندگی باید کرد و کسی جرات نداشت که بگوید :اگر مرگ نباشد دست زندگی خالی است...قطار خالی سیاست و حرف همچنان به پیش می رفت تا...

تا آنکه روزی مردانه مردی از دیار دیلمان دیار هفت خوان رستم فریاد بر اورد که :آی آدماکه در ساحل نشسته شاد و خندانید هیچ میدانید که شعر وشاعری در حال غرق شدن است؟واین هل من ناصر ادبی را ساحل نشینان در و نشناس پاسخ گفت ...واز ان میان فریاد سهراب از همه بالاتر بود سهرابی رستم ندیده بی کاشانه ای اهل کاشان که پیشه اش نقاشی بود



موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٦ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

می خواستم به دنیا بیایم در زایگاه عمومی پدربزرگم به مادرم گفت"فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت" چرا؟" گفت"مردم چه میگویند؟! می خواستم به مدرسه بروم مدرسه سرکوچه مان مادرم گفت"فقط مدرسه غیرانتفاعی"  گفتم"چرا؟" مادرم گفت"مردم چه میگویند؟!" به رشته انسانی علاقه داشتم پدرم گفت"فقط ریاضی" گفتم"چرا؟" گفت"مردم چه میگویند؟!" با دختری روستایی میخواستم ازدواج کنم خواهرم گفت"مگر من بمیرم" گفتم "چرا؟" گفت"مردم چه میگویند؟!" میخواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگیم کنم پدرومادرم گفتند"مگر از روی نعش ما رد شی" گفتم"چرا؟" گفتند"مردم چه میگویند؟!" اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود.میخواستم ساده باشدوصمیمی همسرم گفت"شکست به همین زودی؟.."گفتم"چرا؟" گفت"مردم چه میگویند؟!" مُردم.برادم مراسم ترحیمم مسجد سادهای در نظر گرفت.خواهرم اشک ریخت و گفت"مردم چه میگویند؟!"حالا من دراینجا درحفره ای تنگ خانه کرده ام وتمام سرمایه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش نیست"مردم چه میگویند؟!......."مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم،لحظه ای نگرانم نیستند.



موضوعات مرتبط: داستان کوتاه

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٥ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

پروردگارا !

من در کلبه­ی فقیرانه خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری که من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری

 



موضوعات مرتبط: پند , تاریخ

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٥ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

حالیز یاخ چیدی؟= حالتون چطوره؟

ساغول سیز نئجه سیز= ممنون شما چطورین

آدین نه دیر؟= اسمتون چیه؟

منیم آدیم فاطمه ایر= اسم من فاطمه است

بویورون=بفرمایید

خوش گلدی سیز=خوش آمدید 

چورک= نان

سو= آب

بولمیرم= متوجه نمیشم

برا ها را دی= اینجا کجاست

خوش گلدی سیز=خوش آمدید

ایشک= خر

آی آللاه لعنت السین= ای خدا لعنتت کنه

من سنه چخ ایستیرم= خیلی دوست دارم


                                               

 



موضوعات مرتبط: آموزش

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی.خانم مسن محله.داشت از کلیسا بر می گشت در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت "مامان بزرگ تو مراسم امروز پدر روحانی برایتون چی موعظه کرد ؟! "خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش را تکان داد و گفت "عزیزم نمیتونم حتی یک کلمه اش یادم نمیاد . نوه پوزخندی زد و گفت"تو که چیزی یادت نمیاد واسه چی هرهفته میری کلیسا؟" مادربزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست خم شد وسبد نخ و کامواش را خالی کرد و داد دست نوه وگفت"عزیمممکنه بری این را از حوض پر آب کنی وبرام بیاری؟!" نوه با تعجب پرسید"تو این سبد؟غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی بمونه!" رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد "تطفا این کار را انجام بده عزیزم"  دخترک غرولند کنان و در حالی که مادر بزرگش را تمسخر می کرد سبد را برداشت و رفت.اما چند لحظه بعد برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت"من میدونستم که امکان پذیر نیست ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمانده". مادربزرگ یبد را گرفت و کاملا وارسی کردو گفت" آره راست می گی اصلا آبی توش نیست اما به نظر می رسه سبد تمیزتر شده یه نگاه بنداز...!

 



موضوعات مرتبط: داستان کوتاه

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۳ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

پیری برای جمعی سخن می راند لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید او لبخندی زد و گفت وقتی که نمی توانید بارها وبارها به لطیفه ای یکسان بخندبد پس چرا بارها و یارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید ؟

 



موضوعات مرتبط: داستان کوتاه

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۳ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
 
هر روز که صبح بردمیدی   یوسف رخ مشرقی رسیدی
کردی فلک ترنج پیکر   ریحانی او ترنجی از زر
لیلی ز سر ترنج بازی   کردی ز زنخ ترنج سازی
زان تازه ترنج نو رسیده   نظاره ترنج کف بریده
چون بر کف او ترنج دیدند   از عشق چو نار می‌کفیدند
شد قیس به جلوه‌گاه غنجش   نارنج رخ از غم ترنجش
برده ز دماغ دوستان رنج   خوشبوئی آن ترنج و نارنج
چون یک چندی براین برآمد   افغان ز دو نازنین برآمد
عشق آمد و کرد خانه خالی   برداشته تیغ لاابالی
غم داد و دل از کنارشان برد   وز دل شدگی قرارشان برد
زان دل که به یکدیگر نهادند   در معرض گفتگو فتادند
این پرده دریده شد ز هر سوی   وان راز شنیده شد به هر کوی
زین قصه که محکم آیتی بود   در هر دهنی حکایتی بود
کردند بسی به هم مدارا   تا راز نگردد آشکارا
بند سر نافه گرچه خشک است   بوی خوش او گوای مشک است
یاری که ز عاشقی خبر داشت   برقع ز جمال خویش برداشت
کردند شکیب تا بکوشند   وان عشق برهنه را بپوشند
در عشق شکیب کی کند سود   خورشید به گل نشاید اندود
چشمی به هزار غمزه غماز   در پرده نهفته چون بود راز
زلفی به هزار حلقه زنجیر   جز شیفته دل شدن چه تدبیر
زان پس چو به عقل پیش دیدند   دزدیده به روی خویش دیدند
چون شیفته گشت قیس را کار   در چنبر عشق شد گرفتار
از عشق جمال آن دلارام   نگرفت هیچ منزل آرام
در صحبت آن نگار زیبا   می‌بود ولیک ناشکیبا
یکباره دلش ز پا درافتاد   هم خیک درید و هم خر افتاد
و آنان که نیوفتاده بودند   مجنون لقبش نهاده بودند
او نیز به وجه بینوائی   می‌داد بر این سخن گوائی
از بس که سخن به طعنه گفتند   از شیفته ماه نو نهفتند
از بس که چو سگ زبان کشیدند   ز آهو بره سبزه را بریدند
لیلی چون بریده شد ز مجنون   می‌ریخت ز دیده در مکنون
مجنون چو ندید روی لیلی   از هر مژه‌ای گشاد سیلی
می‌گشت به گرد کوی و بازار   در دیده سرشک و در دل آزار
می‌گفت سرودهای کاری   می‌خواند چو عاشقان به زاری
او می‌شد و می‌زدند هرکس   مجنون مجنون ز پیش و از پس
او نیز فسار سست می‌کرد   دیوانگیی درست می‌کرد
می‌راند خری به گردن خرد   خر رفت و به عاقبت رسن برد
دل را به دو نیم کرد چون ناز   تا دل به دو نیم خواندش یار
کوشید که راز دل بپوشد   با آتش دل که باز کوشد
خون جگرش به رخ برآمد   از دل بگذشت و بر سر آمد
او در غم یار و یار ازو دور   دل پرغم و غمگسار از او دور
چون شمع به ترک خواب گفته   ناسوده به روز و شب نخفته
می‌کشت ز درد خویشتن را   می‌جست دوای جان و تن را
می‌کند بدان امید جانی   می‌کوفت سری بر آستانی
هر صبحدمی شدی شتابان   سرپای برهنه در بیابان
او بنده یار و یار در بند   از یکدیگر به بوی خرسند
هر شب ز فراق بیت خوانان   پنهان رفتی به کوی جانان
در بوسه زدی و بازگشتی   بازآمدنش دراز گشتی
رفتنش به از شمال بودی   باز آمدنش به سال بودی
در وقت شدن هزار برداشت   چون آمد خار در گذر داشت
می‌رفت چنانکه آب در چاه   می‌آمد صد گریوه بر راه
پای آبله چون به یار می‌رفت   بر مرکب راهوار می‌رفت
باد از پس داشت چاه در پیش   کامد به وبال خانه خویش
گر بخت به کام او زدی ساز   هرگز به وطن نیامدی باز


موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

نمی دانم...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوکتی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را



موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

یک شب مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای برصلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن من که مجنونم تومجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی



موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()