سلام سال نوتون مبارک میدونم خیلی دیر ولی سرم شلوغه. این 13 روز هم خوب بود هم بد اوایل که تا ساعت 12 شب هم ما مهمون داشتیم من که از که از پذیرایی کردن دیگه بدم اومده بعدشم رفتیم دیدن عمو هامو دایی و...چون اونا شهر دیگن ما شهر دیگه همشون ما رو یا شام یا ناهار دعوت میکنم اه همشونم پلو میدادان. قسمت بدش این بود که انگشت پای مامان بزرگمو قطع کردن به خاطر دیابتش تو بیمارستان یه دختر خانمی تصادف کرده بود واسه مشهد بودن سرمشو گرفتم بردمش تو حباط دورش دادم نزدیک هلوکوپتر رفتیم من درشو وا کردم ولی ترسیدم بشینم اتاق کناری هم یه خانواده تهرانی تصادف کرده بودن به دختر موچولو داشتن اسمش هدیه بود باهاش اینقدر بازی میکردم موقع رفتن دمپاییشو در میاوررد گریه میکرد 1.5 ساله بود اخرشم با حالت قهر از پیشم رفت ماهی هام مردن و کنار خونمون چالشون کردم وقسمت بسیار خوبش عیدی گرفتناش بود و جنگل رفتنا



موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٧ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()