یک شب مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای برصلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن من که مجنونم تومجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی



موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()