روزگاران گذشت  حافظه ها از حافظ پر شد سعادتمندان سعدی را زمزمه کردند و نظم نظامی ها داستانسرای مچنون های بی لیلی بود و ...همه قند مکرر اما...قند تاریخی.کسی صدای پای آب را نشنید هیچکس چشم هایش را نشست تا دنیارا جوری دیگر ببیند و سرایندگان به گل سوسن شما خطاب می کردند مبادا چینی هزار بار شکسته شان که از تشبیهات مکرر شکستهای آنچنانی خورده بود بار دیگر ترک بردارد!!

کسی یارای آن نبود که بگوید تا شقایق هست زندگی باید کرد و کسی جرات نداشت که بگوید :اگر مرگ نباشد دست زندگی خالی است...قطار خالی سیاست و حرف همچنان به پیش می رفت تا...

تا آنکه روزی مردانه مردی از دیار دیلمان دیار هفت خوان رستم فریاد بر اورد که :آی آدماکه در ساحل نشسته شاد و خندانید هیچ میدانید که شعر وشاعری در حال غرق شدن است؟واین هل من ناصر ادبی را ساحل نشینان در و نشناس پاسخ گفت ...واز ان میان فریاد سهراب از همه بالاتر بود سهرابی رستم ندیده بی کاشانه ای اهل کاشان که پیشه اش نقاشی بود



موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٦ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()