آخر هفته که گذشت خونه مامان بزرگم جمع بودیم من رفتم سراغ شناسنامه ها و از عکس های دوران جوانی مامان بزرگم و بابابزرگم وبقیه داشتم روده بر شده بودم پوست مامان بزرگم همونطوری بود تنها تغییرش فقط رنگ موهاش سفید شده بود وای تا عکس نوجوانیهای دایی کوچکمو دیدم انگار یکی منو پرت کرد همینطوری داشتم میخندیدم همه هم از خنده ی من میخندیدن نکته جالبش اینجا بود که اسم یکی از خاله هام تو شناسنامه بابابزرگم نبود

یکم هم منو شوهرخالم مامان بزرگم رو سر و کار گذاشتیم که تو سنت از بابابزرگ بیشتر و مامانبزرگم داشت کم کم خودش باور میکرد تا بابابزرگم به دادش رسید



موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()